تبلیغات
![]() |
|
صفحه اصلی | دلتنگی های شبانه | اشعار بارانی من | پرسه های خیال |
برای عضویت ایمیل خودتون رو در پایین وارد كنید .
چهارشنبه 13 آذر 1387
آمار بازدیدها:
بازدید های امروز :
بازدید های دیروز :
كل بازدیدها :
اطلاعات سایت :
كل مطالب :
كل نظرات :
مدیران غمکده :
برای تمام ناملایماتم و برای تمام آنچه
غلط ،درست می پنداشتم این واژه
را می نویسم ...
امید
هنگامی كه به خود آمدم جز درماندگی
چیز دیگری در چشمانم موج نمی زد
جز غمی كه از آن شكست بر تار و پود
وجودم نقش بسته بود .
گویی آن زمان فقط غم میدیدم
و خود را در هاله ای از فكر های
ناممكن محبوس كرده بودم ...
.
.
.
وداع ...
-
نمی دانم چگونه بی تو می مانم ، نمی دانم چگونه این راه بی تو می پیمایم .
-
امروز سر خورده تر از همیشه می خواهم آخرین درد و دلم را ، آخرین خون دلم را برایت بنگارم .
-
بسیار سخت است حس وداع را نوشتن ، سیاهی سکوت سردی را با بغض نگاشتن .
بسیار سخت است عشق را اینگونه خوار دیدن ، در پس دیوارهای سنّت ، اینگونه عشق را محبوس دیدن . محال است می دانم ، تأثیر كلام عشق بر دلهای ناشنوای این سنّت پرستان . محال است می دانم ، ادراك حس عشق در قلب های سنگ این سنّت پرستان .
-
خدایا تو قضاوت کن ...
-
دل من دل او ، عشق من عشق او ، حس من حس او ، حرمت عهد بین من و او " چه كسی جواب این شكستن ها را خواهد داد " . چه كسی ؟!
-
این زهر جدایی را ناخواسته نوش می كنم ، چراغ امید را دگر خاموش می كنم ، هق هق گریه هایم را دوباره گوش می كنم ، عاجزانه دلتنگی را فراموش می كنم . چشم هایم را بی تو باران می كنم ، از فراقت سر به بیابان می كنم ، تمام غم ها را میهمان می کنم ، زخمه ی ناهید را نالان نالان می کنم ، یک قدم مانده به مجنون شدن را آسان آسان می کنم . عشق جاودانم را امّا ؛ هرگز، هرگز فراموش نمی كنم ، ظلم این سنّت پرستان را هرگز ، هرگز فراموش نمی كنم ...
-
" نوریه " دوستت داشتم و دارم ، عاشقت بودم و هستم و اینگونه نوشتم شاید ببخشائییم ...
-

انتظار
دیشب باز هم برای دیدن چشمانت ، چشمانم بارانی شد . پشت پنجره باز هم منتظر به دیدنت ، خیالم بارانی شد .آسمان چشمانم باز هم از فراقت طوفانی شد . زندگی در صحن چشمانم بی هدف ظلمانی شد . قصه ی عشق در دلم باز هم بی تابی شد . زنده بودن زنده ماندن باز هم بی معنی شد . شمع وجودم اندك اندك خاموشی شد . سیه چشمم ، چشم بست و فانی شد .
دیدگانم را در پی یافتن نشانی از تو بر سیاهی کوچه دوختم ؛ اما ، جز چند سایه که در تلألؤ نور مهتاب گاه گاهی نمایان می شدند چیزی در صحن چشمانم نقش نبست.
ساعت ها گذشت ... آسمان شب تمام کوچه را در سیاهی غوطه ور کرده بود حتی مهتاب هم در پس سیاهی به خواب فرو رفته بود . تنها من مانده بودم و چشم های منتظر که فریاد انتظارش تمام حجم کوچه را پر کرده بود .
انتظار ، این واژه كه دیگر ظرف وجودم از آن لبریز بود باز هم مرا به میهمانی آسمان شب فرا می خواند . آسمان با هزاران چشم از پس سیاهی ها مرا می نگریست ، گویی او هم می دانست چه غمی در صحن چشمانم نقش بسته است . چشم های آسمان را به یاری گرفتم و جای پای او را روی همان شن های قدیمی با نورش تزیین كردم . دستمال سپیدم را كه از اشك های شبانه ام پر بود آرام به صورت مهتاب كشیدم . باز هم آسمان ، شب ، مهتاب ، ستاره ، بر سر سفره ، میهمان بودند اما ، جای او باز هم خالی بود ...
می گوییم عاشق بارانیم ، اما بر سر خود چتر می گیریم می گوییم زنده به یارانیم ، اما پس از او به دیگری دل می نهیم . من عاشق اویم ، زمان را بی او نمی خواهم ، دنیا را بی او نمی خواهم ، زندگی را بی او نمی خواهم و عاشقی را در او می جویم ...

واژه
بعضی وقتا واژه ای نیست
واسه ی گفتن عشقت
واژه ها همش بهونست
واسه ی گفتن اسمت
مثل یه طلسم سنگی
روی قلبم پینه بستی
ولی افسوس یه حبابی
به یه لحظه زنده هستی
نبض عشق من همیشه
واسه دیدنت تپیده
آسمون قلب پارم
واسه دیدنت می میره
التماس آخر من
دیدنت واسه یه لحظه ست
دیدنت واسم نیازه
نباشی مرگ دوبار ست

حس مادر
حس مادر قد دنیاست
به بلندای شب یلداست
حس مادر مثل چشمه ست
به بزرگی یه دریاست
حس مادر یه طلوع
یه طلوع واسه خوبی
حس مادر یه فروغه
توی این نا امیدی
حس مادر چه قشنگه
مثل بارونای نم نم
مثل بوسه ی ستاره
روی آسمون قلبم

شعر از محسن حمزه ای