تبلیغات
![]() |
|
صفحه اصلی | دلتنگی های شبانه | اشعار بارانی من | پرسه های خیال |
برای عضویت ایمیل خودتون رو در پایین وارد كنید .
آمار بازدیدها:
بازدید های امروز :
بازدید های دیروز :
كل بازدیدها :
اطلاعات سایت :
كل مطالب :
كل نظرات :
مدیران غمکده :
ازم پرسید به خاطر كی زنده هستی ؟ با اینكه دوست داشتم با تمام وجودم داد بزنم و بگم به خاطر تو بهش گفتم به خاطر هیچكی ازم پرسید پس به خاطر چی زنده هستی؟ با اینكه دلم داد میزد به خاطر دل تو با یك بغض غمگین بهش گفتم به خاطر هیچكی پرسیدم تو به خاطر چی زنده هستی؟ در حالی كه اشك تو چشاش جمع شده بود گفت: به خاطر كسی كه به خاطر هیچ زنده است
یعنی میشه فاصله بین من و تو نباشه ... 
زرد است که لبریز حقایق شده است تلخ است که با درد موافق شده است شاعر نشدی وگرنه می فهمیدی پاییز بهاری است که عاشق شده است
به غم کسی اسیرم که ز من خبر ندارد عجب از محبت من که در او اثر ندارد غلط است هر که گوید دل به دل راه دارد دل من ز غصه خون شد دل تو خبر ندارد
دیروز شیطان را دیدم. در حوالی میدان بساطش را پهن كرده بود؛ فریب میفروخت. مردم دورش جمع شده بودند، هیاهو میكردند و هول میزدند و بیشتر میخواستند. توی بساطش همه چیز بود: غرور، حرص،دروغ و خیانت، جاهطلبی و ... هر كس چیزی میخرید و در ازایش چیزی میداد. بعضیها تكهای از قلبشان را میدادند و بعضی پارهای از روحشان را. بعضیها ایمانشان را میدادند و بعضی آزادگیشان را.
به امید روزی که ما اینگونه خود را اسیر او نکنیم .